زادۀ اندیشه

(ادبی - اجتماعی (عمومی

این موجودات غریب و قریب

قسمت پایانی ماجرایی مرموز تا آخر فروردین 88 بروز می شود.

  
نویسنده : علی ; ۱٧ فروردین ۱۳۸۸


ماجرایی مرموز (قسمت سوم - شبهی در تاریکی)

آری! جایی برای ترس نیست. 
پس از رفتن وی، درب اصلی سالن را قفل می کنم، و کلید را روی درب می گذارم، به سالن برمی گردم و اخبار را دنبال می کنم. در این حین به این ساختمان بزرگ فکر می کنم، که شامل سالن اصلی، راهرو، رختکن، قسمت دوش، سونا و موتورخانه، و در طبقۀ بالا چهار اتاق و یک آشپزخانه می باشد. قبل از خواب به این فکر می افتم که برای اطمینان از عدم حضور کسی، سری به تمامی قسمت ها بزنم. بلافاصله بعد از بازرسی طبقۀ پایین به طبقۀ بالا می روم. از آنجاییکه برای دفعۀ اول به طبقۀ بالا می روم، جای کلید برق را نمی دانم، و بنابر این پله ها را در تاریکی می پیمایم، به محض رسیدن به راهروی بالا متوجه پیکری ایستاده در تاریکی می شوم، تا بخواهم به خودم بجنبم و یا اولین تصوری از آن پیکر به ذهنم خطور کند، دستم، که بر روی دیوار است، کلید را احساس می کند، و ناخودآگاه چراغ را روشن می نماید؛ بنازم به جهان پهلوان تختی، که با نگاهش مرا از اندیشۀ دوم بر حذر می دارد.
اکنون به طبقۀ پایین بازگشته ام، اما دیدن منظره ای، برای لحظه ای مو بر تنم راست می کند... .

  
نویسنده : علی ; ۱٧ فروردین ۱۳۸۸


ماجرایی مرموز (قسمت دوم - ریسک داوطلبانه)

 ریسک داوطلبانه: 

و اما اصل ماجرا... .
طبق معمول هر شب، ساعت 11 است و من پس از گپی کوتاه با دوستان نازنینم در ورودی ستاد، راهم را بسوی اسایشگاه پیش می گیرم. پس از گذشتن از مقابل یکی دو ساختمان و عبور از کنار میدان صبحگاه به ساختمان تربیت بدنی می رسم، از آنجاییکه نورافکن مقابل ساختمان مذکور خاموش است متوجه شبهی که در تاریکی جلوی درب ورودی ساختمان نشسته است نمی شوم. در اندیشۀ فردایی دیگر و روز از نو روزی از نویی دیگر به راهم ادامه می دادم که صدایی توجه مرا به خود جلب می کند؛ "علی آقا، سلام!" راهم را کج می کنم و به طرف سایه می روم؛ می گویم: "سلام، شب به خیر، چه خبر، چرا اینجا نشستی؟" ...
پس از کمی صحبت کردن، به خداحافظی که می رسد، هم دوره ام از من دعوت می کند تا شب را در آنجا سپری کنم؛ علت را که جویا می شوم جوابی جز سر رفتن حوصله نمی گیرم؛ با اینکه برایم عجیب است قبول می کنم؛ چرا که برای شیفت شب تنها یک نفر سرباز مجاز به ماندن در این ساختمان است، و در صورت اطلاع مسئولین از این موضوع دردسر هایی برای طرفین وجود دارد.
به هر حال به سمت آسایشگاه می روم، پس از صرف شام و اقامۀ نماز و سر به سر گذاشتن با دیگر ساکنین آسایشگاه، که عدۀشان به تعداد انگشتان دست هم نمی رسد، مفداری تنقلات، دو کتاب، Mp3 Player، و موبایلم را برداشته و عازم "تربیت بدنی" می شوم، البته چه حرف هایی بین من و بچه های آسایشگاه رد و بدل شد، بماند.
با صدای سوت من، همقطارم درب را باز می کند... . در حین تماشای تلویزیون سر صحبت اصلی را با پرسیدن اینکه آیا بنده به جن اعتقاد دارم یا نه باز می کند؛
با توجه به شنیده ها و خوانده هایم از افراد معتبر و کتاب های گوناگون و سایر منابع مانند روزنامه، مجله، اینترنت، و نیز آنچه در کتاب آسمانی مان آمده است، به دوستم پاسخ می دهم؛ با وجود اینکه در توضیحاتم سعی می کنم از مطالب هراس انگیز اجتناب کنم، در نگاه هایش وحشت را می بینم؛ از شنیده هایش از هم خدمتی های خود در آن ساختمان می گوید، که باور نمی کرد، از تجربۀ خودش در آنجا می گوید؛ تمامی چراغ ها را روشن می کند؛ رختخوابش را با کمک من از طبقۀ بالا به داخل سالن می آورد و از من می خواهد تا به اتفاق هم همان جا در آن سالن نیمه سرد که مجهز به دو بخاری است بخوابیم... .
با دیدن ترس و وحشت دوستم، از وی می خواهم تا به آسایشگاه رفته و در رختخواب من بخوابد، جایی که هیچ کس جز خودم نخوابیده، جایی که بر سرش در غیاب من بین هم اتاقی ها و یک عده میهمان بگو مگو هم راه افتاده؛
در عین حال که از تنها گذاشتن من در آنجا امتناع می کند، برق شوق را در چشمانش می بینم، پس از او می خواهم بدون چون و چرا به آسایشگاه برود، و اطمینان خاطر می دهم که نمی ترسم و جایی برای ترس نیست... .

ادامه دارد... 

  
نویسنده : علی ; ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧


ماجرایی مرموز (قسمت اول - مقدمه)

(این ماجرا به چند سال قبل باز می گردد.)

بنده مشغول خدمت در یکی از مراکز حساس امنیتی کشور در شهر بلازدۀ تهران بزرگ هستم؛ چون اهل تهران نیستم، ولی به اختیار خودم محل خدمتم را، بدلایلی، این شهر انتخاب کرده ام، ترجیحاً در همان مرکز اسکان دارم، چرا که صبح مشغول خدمت و بعد از ظهر نیز مشغول کار هستم و تنها به جایی برای خواب نیاز دارم، که آن نیز، هر چند اعصاب خورد کن، با شرایطی نسبتاً خوب مهیا است.

هر روز صبح زود، بین ساعت 8.30 و 9 بیدار شده و پس از آراستن سر و صورت به سوی دفتر کار روانه می شوم؛ از آنجاییکه بین آسایشگاه تا دفتر کار فاصلۀ اندکی وجود دارد و در همین فاصله چندین ساختمان اداری دیگر، و ساختمان "تربیت بدنی" قرار دارند، بنده بر سر راه خود به تعدادی از قسمت ها سر زده و با سایر دوستان رسمی و وظیفه(سرباز) خوش و بشی می کنم. یکی از این قسمت ها تربیت بدنی است که هیچ وقت از قلم نمی افتد و هر روز برای سنجش اوضاع و سر زدن به دوستان باحال بنده سری به آنجا می زنم؛ قضیه این است که در تابستان گرم و پر دود و دم کلان شهری همانند تهران که از دید بنده بهتر است درندشت نامیده شود، روزانه یک دوش آب خنک چندان نامعقول بنظر نمی رسد.

بلی، ظهر ها حدود ساعت 12 بنده به آسایشگاه برگشته، وسایلم را بر میدارم و برای یک دوش نیم ساعته به ساختمان تربیت بدنی می روم؛ البته این کار ساده ای نیست و نیازمند تمهیدات پیچیده و فراوانی است که به هر حال با اندکی اعمال نفوذ و مهرۀ مار و نیز تاثیر گذاری خوب در سیستم کار ستاد، بنده توانسته ام به آن نائل شوم.

با این مقدمه، که ضروری بنطر می رسید، می توان فهمید که چه رابطۀ خوبی بین بنده و دست اندرکاران "تربیت بدنی" وجود داشته است.

ادامه دارد...

  
نویسنده : علی ; ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧


 

با عرض پوزش از دوستان عزیز به دلیل غیبت بیش از حد:
قبل از ادامۀ پست قبلی در مورد تجربه ام فعلاً به این دو بیتی بسنده کنیم، تا بعد:

                       چون پیر شوی حرص جوان می گردد            دل در پی تکشیف جهان می گردد
                       عشق از دل و دیده به زبان می گردد           زاهد همه رسوای زمان می گردد

  
نویسنده : علی ; ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧


خوابگاه دختران

خوابگاه دختران یا گورستان نوعروسان؟

از زمان اکران فیلم "خوابگاه دختران"، که به چهار سال قبل باز می گردد، همیشه و هر جا سخنی از فیلم ترسناک و جن و روح و ... می شود به این فیلم نیز اشاره هایی می کنند؛

بنده نمی خواهم به نقد این فیلم بپردازم، اما نکات جالبی در نگاه اول توجه مرا جلب کرد که در هیچ نقدی و از زبان هیچ بیننده و حتی منتقدی نه دیده و نه شنیدم ام. در این پست پس از اشاره ای کوتاه به ژانر وحشت در ایران، خلاصه وار به آنها می پردازم.

می توان گفت در میان فیلمهای ایرانی، این فیلم دومین فیلم سینمایی از نوع ژانر وحشت است که به وحشتی زادۀ موجودی فرا بشری می پردازد؛ اما از نگاه کلی به ژانر وحشت، در ردیف سوم قرار می گیرد؛ ناگفته نماند تا جایی که ذهن بنده یاری می کند چهارمین فیلم از این دست در میان تمامی فیلمهای سینمایی و تلویزیونی ایران است.

اولین فیلم: شب بیست و نهم...... شبحی که وارد زندگی زنی می شود و در نهایت وی را به زانو درمی آورد

دومین فیلم: قرمز..... مردی که از عشق زیاد و غیرت یا حسادت جنون آمیز اقدام به آزار همسر و کشتن او می کند

سومین فیلم: خوابگاه دختران..... دختری که برای تحصیل به شهری دیگر می رود و درگیر مشکلات مرتبط با خانۀ اجنه می گردد

و اما فیلم دیگری که در بالا اشاره کردم "شبحی در تاریکی" نام دارد، که زمانی بین فیلم اول و دوم از تلویزیون پخش شد،..... جن یا شبحی که وارد منزلی شده و اعضای خانواده را با شوخی هایش به بازی می گیرد، و ترس و دلهره می آفریند

به جز "قرمز" که عنصر وحشت در آن از همان ابتدا یک انسان است، سه فیلم دیگر، در نگاه اول یا کلاً، از عنصری فرابشری بهره می برند.

اکنون اصل مطلب که هدف این پست بوده است:

در "خوابگاه دختران"، به جرات می توانم بگویم تمامی اذهان بیینده، و حتی دست اندرکاران فیلم، معطوف به خوابگاهی است که دختران در آن به سر می برند؛ اما برای بنده "دختران" همان عروس هایی هستند که ربوده شده و به قتل رسیده اند، و "خوابگاه" البته مکانی است که ضد قهرمان یا همان نیروی معارض داستان، یعنی"جن" یا "جن زده" یا "روانی" یا "قاتل"، این عروسهای بخت برگشته را آنجا دفن می کند.

داستان به جز وحشت صرف، به سنت، خرافه، جنون جوانی، معما و جنایت نیز می پردازد. البته برخی معتقدند داستان فیلم طنزگونه یا مضحک است تا ترسناک؛ باید دید ایشان خود در چنین شرایطی چند مرده حلاجند!

نویسنده و کارگردان تصمیم گیری در مورد دو عامل جنایت و وحشت در داستان را به عهدۀ بیننده گذاشته اند؛ ضدقهرمان انسان است یا جن؟ به یقین همه رای بر اولی می دهند، چه پیشینه اش در داستان بیان می شود. ولی آیا می کشد و وانمود می کند که روانی است؟ آیا روانی است؟ آیا دچار توهم نیز هست؟ یا واقعاً با اجنۀ شرور تعامل دارد؟

شاید ضرورت ایجاب کند تا در آینده در مورد آمیزش خرافه و حقیقت در مورد موجودی بنام "جن"، چه در این فیلم و چه در دنیای  واقعی بپردازم؛

به یقین ماجرای بنده جالب توجه خواهد بود!

  
نویسنده : علی ; ۱٤ اسفند ۱۳۸٦


کشف راز

شهریاری بشدت بیمار میگردد و روز به روز به روز بیماریش رو به وخامت میرود. طبیبی بر بالینش حاضر گشته، بدستورش داروغه کلماتی را بر زبان می آورد و در اینحال وی نبض بیمار را در دست دارد؛ سرانجام طبیب رازِ بیمار را کشف می کند، بدینگونه که با بیان کلمات "نازنین"، "چناری" و "قیامت"، نبضِ بیمار آهنگ عوض میکرد...، و به گفتۀ اطرافیان نیز شهریارِ بیمار این سه واژه را بهنگام هذیان گفتن بر زبان آورده بود.

آری، استاد موفق به کشف راز گشت:

"این جوان عاشق است!"

نازنین، نام معشوقه

چناری، محل زندگی معشوقه

قیامت، تأثیر گزارترین واژۀ عبارت "دیدار ما به قیامت!" که در دیدار اول از زبان دختر جاری شده.

بدستور استاد، و طی مراحلی، نازنین بر بالین جوان میآید؛

سازی نواخته؛و اشعاری به قرار زیر خوانده میشود:

                      کو دل که بداند نفسی اسرارش       کو گوش که بشنود دمی گفتارش

                     معشوق جمال مینماید شب و روز        کو دیده که تا برخورد از دیدارش

                   ای مهر که نیست چون تو عالم گردی        زین رهرویم ببخش ره آوردی

                      امروز که را دیدی کاندر ره عشق        بر رخ بودش گردی و بر دل دردی

اکنون نازنین، آن فرشتۀ آسمانی، با چهرۀ دلربا و دلفریب و همچون برگِ گل لطیفش بر بالین شهریار نشسته و دستِ نوازش بر پیشانیش میکشد و بآهنگ لطیف و جانبخشی میگوید:

"شهریار، منم، نازنین تو! چشمانت را باز کن...!"

جوان دیده میگشاید، قطرات اشک در چشمانش میدرخشد؛و ...

نازنین او را به فراموشیِ گذشته -که بدلیل در بند بودن پدر، ناگزیر به عشقش بی اعتنایی کرده- فرا میخواند و از او عذرخواهی می کند؛...

و چه زیباست در آن لحظات به آهنگ خواندن این سرودۀ رودکی:

                   چشمم ز غمت به هر عقیقی که بسفت       بر چهره هزار گل ز رازم بشکفت

                   رازی که دلم ز جان همی داشت نهفت         اشکم بزبان حال با خلق بگفت

:

توضیحات: (مهر: خورشید؛ که البته ایهامی در آن وجود دارد، معنی که در برخورد اول شاید به ذهن برسد همان "مهربانی است"؛ و میتوان هر دو معنی را در نظر گرفت.)(زین رهرویم... : از این رهروی و جهانگردی که میکنی توشه ای برای من بده.)(جان: روح و روان)

می توانید برای مطالعۀ کامل این مطلب که شامل 8 صفحه است، به کتاب "نابغۀ شرق"، فصل 33- کشف راز، نوشتۀ آقای لارودی، ثبت شده در کتابخانۀ ملی ایران به شمارۀ 17/1287، رجوع نمایید.                                نابغۀ شرق: ابن سینا 

  
نویسنده : علی ; ۱۱ اسفند ۱۳۸٦


یتیمانه

یتیم نوازی نه افتخاری است و نه اعتباری، بلکه وظیفه ای انسانی است.

   تابحال سری به یتیم خانه زده ای؟ تا حالا دست نوازش بر سر یتیمی کشیده ای؟ به خانۀ زنی بیوه که نمیداند به درد خویش بگرید، یا به درد شوی رحیلش و یا به درد فرزندانی که هر صبح و شام از غم بی پدری فسرده و فسرده تر می گردند، رفته ای؟ به دیدن کودکان معصومی که صبح را در غم شب سرد و تاریک در پستویی به سر می برند، رفته ای؟

   اصلاً تابحال به آنان اندیشیده ای؟

   در آستانۀ سالی نو. دارا یا ندار. گناه تو چیست که یتیم نیستی تا مرا دریابی؟ گناه تو چیست که  هرگز نام پدر را با احساسی تلخ و یأس آور بر زبانت جاری نکرده ای؟ نه! نه بر زبانت که بر فکرت نیز جاری نگشته. گناه تو چیست که در کودکی بر سر خاک پدر ننشسته ای و روح خود را با لمس خاکش به آرامش فرا نخوانده ای؟ آری! تو را بزهی نیست! تو از این حکم تبرئه ای.

   تو را چه که من سالهاست شبها را با چشمانی تر پلک بر روی پلک گذاشته ام!

   تو را چه که من پرپر شدن خواهر معصوم خویش را بر روی دستانم با چشمانی که از خشکی دل تو تر گشته اند، شاهد بودم.

   تو را چه که من دیری است گذر سالها را به دیاری که شما با آن مأنوسید سپرده ام، به دیار فراموشی.

   من نمی خواهم تو را با دردهای خویش بیازارم، و به دلتنگیهای خود بیالایم. که تو خود دردی و دلتنگی از وجدانت می بارد. اما! من می روم... ، و چقدر خوشبخت، که دیگر دردی نخواهم داشت، و دلم تنگ نخواهد گشت، و حادثه ها از من بدور خواهند بود.

   من خونین جگرم، و این را عشق فریاد کرد؛ و تو آنقدر سرمست که فطرتت نیاشفت و از خود نگریت بود که به خود شکنی نرسیدی. و مرا نه! نه! هرگز! به یاد خویش راه ندادی تا اینکه یادت گندید.

   و یادهای گندیده فضای زندگی را متعفن می سازند، و تو به این فضا عادت داری؛ مگر می توانی بدون بوی تعفن زندگی کنی؟

  
نویسنده : علی ; ۱٠ اسفند ۱۳۸٦


در آستانۀ چهلم غریب

 

امیدوارم مصداق آنانی نباشیم که به تعبیر خداوند "در قلبهایشان مرضی است، و خداوند بر مرضشان می افزاید."، تا خواندن این متن برایمان گران نیاید.

مگر می شود به چیزی خود را منسوب کرد که از آن آگاهی اندکی داشته باشیم! و یا به جزئیاتش اهمیتی ندهیم و وقعی ننهیم؟

 

درود بر ولی خدا و دوستش،

درود بر خلیل خدا و گزیده اش،

درود بر صفی خدا و فرزند صفی خدا،

درود بر حسین مظلوم شهید،

درود بر اسیر گرفتاریها و کشتۀ اشکها،

ادامه مطلب   
نویسنده : علی ; ٢۸ بهمن ۱۳۸٦


زندگی

******

زندگی سراسر رنج است؛ و آنچه دلپذیرش می‌کند نیست مگر بردباری!

  
نویسنده : علی ; ٢٠ بهمن ۱۳۸٦